سيد محمد باقر برقعى
2208
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
پرتو عشق تا ز نور معرفت در دل صفا را ننگرى * جلوهء آيينهء گيتىنما را ننگرى ملك دل جاى كدورت نيست جاى دلبر است * گر سرا تاريك شد صاحبسرا را ننگرى روى جانان در دل روشن تجلّى مىكند * بىچنين آيينه روى آشنا را ننگرى تا نباشد پرتو عشق حقيقى رهبرت * گر چراغ عشق باشى پيش پا را ننگرى در مقام عشق بىنور است عقل دوربين * چون كشد خورشيد سر نور سها را ننگرى نرم همچون دانه كى گردد نهاد سخت تو * تا فشار سخت اين نه آسيا را ننگرى آخر از ترك هوا و اصل به دريا شد حباب * چون تو پابست هوايى جز هوا را ننگرى در فراموشى تو را دستكم از آيينه نيست * مىبرى ما را ز خاطر تا كه ما را ننگرى عاقبت گر بىوفايى ميوهء نخل وفاست * به كه « صابر » ! روى ارباب وفا را ننگرى مجذوب عشق شب به اشك چشم من او را نگاه افتاده بود * گوييا در روى دريا عكس ماه افتاده بود پى به اسرار نهانى برد عارف زان دهن * گر فقيه تنگدل در اشتباه افتاده بود وه كه آن سيب زنخ آسيب من شد ، چون كنم ؟ * يوسف بخت من از اوّل به چاه افتاده بود اين عجب نبود كه من مجذوب عشقم كز نخست * كهربا را الفتى با پر كاه افتاده بود دوش صهباى غمت با زاهد و صوفى چه كرد * كاين به مسجد مست و آن در خانقاه افتاده بود خواستم بر آتش دل پى برم كان از كجاست * ديدم آنجا شعلهها از برق آه افتاده بود حال « صابر » را ز مرغ آشيانگمكرده پرس * چونكه او بر وى گذارش گاهگاه افتاده بود